
در میان هر سیب
دانه ی محدودیست
در دل هر دانه
سیب ها نامحدود
چیستانیست عجیب
دانه باشیم نه سیب
دانه ی محدودیست
در دل هر دانه
سیب ها نامحدود
چیستانیست عجیب
دانه باشیم نه سیب
اما چاره چیست
باید رفت
اکنون که ثانیه ها
بر دامان فرصت ها چنگ می زنند
خاطره ها را باید شست
و رفت
کاش سایه توهم و حشت
از این قفس رخت ببندد
اما چاره چیست
باید قفس را ها کرد و رفت
در این سکوت بی آرامش
به سفری می اندیشم، از جنس خاک
شاید این مبدا، سرآغازی باشد
برای دوباره عاشق شدن،پس باید رفت
باید رفت،باید رفت و باز هم بایدرفت
به جایی که در آن غروب خورشید از جنس تولد باشد
باید پرید به آسمان بی انتها
باید رسید به مبدا بیکران
