
در میان هر سیب
دانه ی محدودیست
در دل هر دانه
سیب ها نامحدود
چیستانیست عجیب
دانه باشیم نه سیب
دانه ی محدودیست
در دل هر دانه
سیب ها نامحدود
چیستانیست عجیب
دانه باشیم نه سیب
من در آنسوی بيكرانه ها به مژگان مواج تو می انديشم.
من در آنسوی بيكرانه ها به چشمان دريايی تو می نگرم.
من در آنسوی سرزمينها در ميان هاله های نخوت و شدت به دنبال نور می گردم.
من در آنسوی بيكرانه ها در ميان دره های سخت و مضطرب به دنبال سكوت آبی رودم.
من در آنسوي جنگلها و بيشه ها به سوي چك چك آبي روان
به سوي دستان پينه بسته پير مرد باغبان مي گردم .
من در آنسوي شهرها به سوي بغض فرو خورده طفل زلزله زده اي مي گردم كه حتي شميم عطر
وجود مادر را نمي تواند از پيراهن غلتيده به خون او لمس كند.
من در آنسوي آبها در ميان كوير خشك و بي روح به دنبال زندگي، شقايق،مرد دوره گرد صحراي خلوص مي گردم.
اما نه! چه راههاي عبث بيهوده اي را طي طريق نمودم تا تو را يابم.
من تو را توانم يافت در ميان خويشتن
در ميان رود خروشان شريانهاي وجودم
در ميان دستان پر ملتسم كه به سوي آسمانها هر صبح و شام مناجات تو را زمزمه مي كند.
من تو را توانم يافت در ميان دانه دانه هاي تسبيح سجاده سپيدم
من تو را توانم يافت در ميان نافله هاي سحر،
من تو را توانم يافت در همه جا در آني و كمتر از آني از لحظه هايم
و امان و امان از لحظه غفلت كه شاهدم باشي
پروردگارا .... مرا درياب