
در میان هر سیب
دانه ی محدودیست
در دل هر دانه
سیب ها نامحدود
چیستانیست عجیب
دانه باشیم نه سیب
دانه ی محدودیست
در دل هر دانه
سیب ها نامحدود
چیستانیست عجیب
دانه باشیم نه سیب
از ابتدای صبح و به همراه اولین پرتو خورشید که به مژه هایم برخورد
میکند لبریز از احساس بودن میشوم و در حالی که لبخنی وجودم را
فرا گرفته می گویم زندگی کن ...
و حادثه تاریکی همچنان انتظار مرا می کشد و با انبوهی از اتفاقات
مرا به اعماق تنهایی دعوت می کند، اما من باز هم می گویم زندگی
کن ...
من تمام سایه ها را با روشنایی وجودم رنگ میکنم و در میان کابوسها
تمامی رویاهایم با حادثه حقیقت نقش میزنم.
زندگی مگر چیست؟زندگی همین است که سرشار ازاحساس عشق
باشیم و خوشبختی اینست که از زندگی کردن مان لذت ببریم پس
زندگی کن ...
الان هم برای من، زمان دارد مثل برق و باد می گذرد.
باید یک مقدار تند کار کنم.
۸ دقیقه دیگر پیدایش می شود.
بهتر است رو به روی در بنشینم .
نور اتاق هم خیلی مناسب است، روشنایی سه تا هالوژن کوچک، رنگ خاصی به فضا داده.
فرم نشستنم هم خیلی خوب است.
باز دچار وسواس فکری شده ام!
از یک ساعت پیش تا به حالا، ۵ با کوک سه تار را کنترل کرده ام...
خب، همه چیز رو به راه است.
صدای چرخیدن کلید، گم می شود در هیاهوی صادقانه قلبم!
ورود او همزمان است با بوسه سر انگشت های پر شوق من بر سیم های سه تار.
جمله ام هم ردیف می شود با نت های پخش شده در فضای اتاق :
تقدیم به تو که زیباترین آهنگ زندگی من هستی!

از وجودم را یافنم، قطره ای که واقعیت دریایی ام را به من یاداور می شد.
کودکی در وجودم خنده ای زد، کودکی که تشنه طعم آن قطره بود. کودک برایم
آشنا بود، آری او را می شناختم، در یکی از سفر های تاریکی او را از یاد برده
بودم و اینک او به من می خندید.
از او راه طلب کردم، باز هم خنده ای زد و گفت : راه در دستان توست !
برای اولین بار به آنچهه داشتم نگاه کردم و دنیایی بزرگتر از آنچه می شناختم
را در وجودم یافتم .

زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست
خدایا، مرا ببخش اگر شعرهایم به عشق تو سروده
نشد ، مرا ببخش اگر برای خودم خوشحالی کردم
بی آن که به مرغ عشق های زخمی دانه بدهم.
از تو مهربان تر کسی را نمی شناسم تا روشنایی
هر تیرگی ام باشد. وقتی چتر رحمتت را برای باران
گناهانم گشودی ، چقدر شرمگین شدم که تو را
فراموش کرده بودم.
کاش می دانستم ...
روزگاری که به هم نزدیکیم، چه بهایی دارد
کاش می دانستم ...
که چرا مرغ مهاجر، وقت پرواز
به خود می لرزد

اما چاره چیست
باید رفت
اکنون که ثانیه ها
بر دامان فرصت ها چنگ می زنند
خاطره ها را باید شست
و رفت
کاش سایه توهم و حشت
از این قفس رخت ببندد
اما چاره چیست
باید قفس را ها کرد و رفت
در این سکوت بی آرامش
به سفری می اندیشم، از جنس خاک
شاید این مبدا، سرآغازی باشد
برای دوباره عاشق شدن،پس باید رفت
باید رفت،باید رفت و باز هم بایدرفت
به جایی که در آن غروب خورشید از جنس تولد باشد
باید پرید به آسمان بی انتها
باید رسید به مبدا بیکران

زندگی یعنی بهانه ای برای شاد بودن است، زندگیتان پر بهانه باد
زندگی یعنی لبخندی که محو می شود
اشکی که خشک می شود
و یادی که باقی می ماند و فراموش نمی شود
به نام خدایی که همین نزدیکی هاست
من و دوستم (میناز جون) اینجا اومدیم تا هرچی یاد داریم بنویسیم و یک محیط شاد به وجود بیاریم . منتظر نظرهای قشنگتون هستیم.![]()