
در میان هر سیب
دانه ی محدودیست
در دل هر دانه
سیب ها نامحدود
چیستانیست عجیب
دانه باشیم نه سیب
دانه ی محدودیست
در دل هر دانه
سیب ها نامحدود
چیستانیست عجیب
دانه باشیم نه سیب
از وجودم را یافنم، قطره ای که واقعیت دریایی ام را به من یاداور می شد.
کودکی در وجودم خنده ای زد، کودکی که تشنه طعم آن قطره بود. کودک برایم
آشنا بود، آری او را می شناختم، در یکی از سفر های تاریکی او را از یاد برده
بودم و اینک او به من می خندید.
از او راه طلب کردم، باز هم خنده ای زد و گفت : راه در دستان توست !
برای اولین بار به آنچهه داشتم نگاه کردم و دنیایی بزرگتر از آنچه می شناختم
را در وجودم یافتم .
