تبليغاتX
پرواز به بیکران

سفر از تاریکی
تاريخ: دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت :11:44
در روزگاری که لحظاتم رو به پوچی می رفت، در کوچه های فراموشی قطره ای

از وجودم را یافنم، قطره ای که واقعیت دریایی ام را به من یاداور می شد.

کودکی در وجودم خنده ای زد، کودکی که تشنه طعم آن قطره بود. کودک برایم

آشنا بود، آری او را می شناختم، در یکی از سفر های تاریکی او را از یاد برده

بودم و اینک او به من می خندید.

از او راه طلب کردم، باز هم خنده ای زد و گفت : راه در دستان توست !

برای اولین بار به آنچهه داشتم نگاه کردم و دنیایی بزرگتر از آنچه می شناختم

را در وجودم یافتم .

 

نوشته شده توسط رهگذر | موضوع: | لينک ثابت |