
در میان هر سیب
دانه ی محدودیست
در دل هر دانه
سیب ها نامحدود
چیستانیست عجیب
دانه باشیم نه سیب
دانه ی محدودیست
در دل هر دانه
سیب ها نامحدود
چیستانیست عجیب
دانه باشیم نه سیب
نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست.نزدیک ترین نقطه به خدا
نزدیک ترین لحظه به اوست،وقتی حضورش را درست توی قلبت حس می
کنی، آنقدر نزدیک که نفست از شوق والتهاب بند می آید.
آنقدر هیجان انگیزکه با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست.تجربه ای
که باید طعمش را چشید. اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت
تنها ماندی، درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تو حرف بزند،همان
لحظه که آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد، همان لحظه نورانی
که ازشوق این معجزه دلت می خواهد تاآخردنیا از ته دل وبا کل وجودت اشک
شوق شوی وتا آخرین ذره وجود بباری. نزدیک ترین لحظه به خدا می تواند
در دل تاریک ترین شب عمر تو رخ دهد،یا در اوج بزرگ ترین شادی
دلخواسته ات.می تواند درست همین حالا باشد و زیباترین وقتی که می تواند
پیش بیایدهمان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری. جایی که دلت برای
او تنگ است. زیبا ترین لحظه ی عمر و هیجان انگیز ترین دم حیات همان لحظه
باشکوهی است که با چشم خودت خدا را می بینی.درست همان لحظه که می بینی
او با همه عظمت بیکرانش در قلب کوچک تو جا شده است.
همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس، و نورانی و متعالی شدن حست را
درک می کنی.آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا
با همه عظمت بیکرانش آن را لایق شمرده و بر گزیده.
و تو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و ازچه رو
از آن تو شده است.
اما چاره چیست
باید رفت
اکنون که ثانیه ها
بر دامان فرصت ها چنگ می زنند
خاطره ها را باید شست
و رفت
کاش سایه توهم و حشت
از این قفس رخت ببندد
اما چاره چیست
باید قفس را ها کرد و رفت
در این سکوت بی آرامش
به سفری می اندیشم، از جنس خاک
شاید این مبدا، سرآغازی باشد
برای دوباره عاشق شدن،پس باید رفت
باید رفت،باید رفت و باز هم بایدرفت
به جایی که در آن غروب خورشید از جنس تولد باشد
باید پرید به آسمان بی انتها
باید رسید به مبدا بیکران

من در آنسوی بيكرانه ها به مژگان مواج تو می انديشم.
من در آنسوی بيكرانه ها به چشمان دريايی تو می نگرم.
من در آنسوی سرزمينها در ميان هاله های نخوت و شدت به دنبال نور می گردم.
من در آنسوی بيكرانه ها در ميان دره های سخت و مضطرب به دنبال سكوت آبی رودم.
من در آنسوي جنگلها و بيشه ها به سوي چك چك آبي روان
به سوي دستان پينه بسته پير مرد باغبان مي گردم .
من در آنسوي شهرها به سوي بغض فرو خورده طفل زلزله زده اي مي گردم كه حتي شميم عطر
وجود مادر را نمي تواند از پيراهن غلتيده به خون او لمس كند.
من در آنسوي آبها در ميان كوير خشك و بي روح به دنبال زندگي، شقايق،مرد دوره گرد صحراي خلوص مي گردم.
اما نه! چه راههاي عبث بيهوده اي را طي طريق نمودم تا تو را يابم.
من تو را توانم يافت در ميان خويشتن
در ميان رود خروشان شريانهاي وجودم
در ميان دستان پر ملتسم كه به سوي آسمانها هر صبح و شام مناجات تو را زمزمه مي كند.
من تو را توانم يافت در ميان دانه دانه هاي تسبيح سجاده سپيدم
من تو را توانم يافت در ميان نافله هاي سحر،
من تو را توانم يافت در همه جا در آني و كمتر از آني از لحظه هايم
و امان و امان از لحظه غفلت كه شاهدم باشي
پروردگارا .... مرا درياب
زندگی یعنی بهانه ای برای شاد بودن است، زندگیتان پر بهانه باد
زندگی یعنی لبخندی که محو می شود
اشکی که خشک می شود
و یادی که باقی می ماند و فراموش نمی شود
همیشه سلام

من از عشق آماده ترم
به دوست داشتنت
و طراوتی چون تو
در گلدان ِ بی تابی های من نادیدنی نخواهد بود
سبزترین طپش !
رویشِ ِ تو
آغاز نسل اقاقی هاست
به نیازی زنده می كند
اتفاقی سبز
تو را در من
و عشق...
متولد می شود
به نام خدایی که همین نزدیکی هاست
من و دوستم (میناز جون) اینجا اومدیم تا هرچی یاد داریم بنویسیم و یک محیط شاد به وجود بیاریم . منتظر نظرهای قشنگتون هستیم.![]()